سفارش تبلیغ
صبا

کیه؟! چیه؟! کجاست؟!
این دولت و میگم ...!
یه کاری داشتم باهاش:

بابا آقا فرمودند خصوصی سازی ،
دیگه نفرمودند که در هر چی سازمان نظارتی است
عملا تخته کنید!


مهم نوشت:
*** در طول یک روز ده بار نرخ تاکسی یه مسیر
عوض میشه، این چه وضعشه خوب؟!

 


نگاشته شده در پنج شنبه 91/2/14ساعت 8:31 صبح به قلم طیبــــــه علـــــی حدیث عشق ( ) |

خوب یادم هست زمانی که کوچک بودم ، زمانی که کودک بودم ...
خوب یادم هست که از آناناس فقط تصویرش در ذهنم نقش بسته بود و
وقتی به مادر گفتم : مامان چرا ما ازونا نمی خریم ؟
گفت : دخترم آناناس گرونه ... و من نام آن را هم یاد گرفتم ...
خوب یادم هست که موز میوه ای شیک و با کلاس بود و جزء همین میوه های گران
که شاید چند سال یک بار می خوردیمش ...
خوب یادم هست این ها را فقط داخل ظرف میوه ی روی میز فیلم ها دیده بودم و
فکر کرده بودم که چقدر با کلاسند ...

خوب یادم هست که اصلا تصوری از تاکسی نداشتم و
تنها همان اتوبوس های قراضه که خیلی بوی دود می داد و زیاد هم صدا داشت ها
از همان ها سوار می شدیم همیشه ...
خوب یادم هست که جزء آرزوهایم بود بروم فروشگاه مثلا رفاه و مثل فیلم ها از این چرخ ها دستم بگیرم و
هر چه دلم خواست بیندازم داخلش ...
خوب یادم هست که از کباب و جوجه کباب فقط اسمش را شنیده بودم و
در فیلم ها دیده بودم که با کلی عشوه و ناز و با چنگال تکه تکه اش می کردند و می خوردند و
من هم در عالم بچگی سیب زمینی ها را خرد می کردم می نشستم و
با کلی عشوه و ناز با چنگال می خوردم ...

خوب یادم هست تبلیغات تلوزیون را می گویم این دفعه، شیر را با بیسکویت مادر مخلوط می کردند و می دادند به بچه ها ...
خیلی دلم می خواست ...
اما روزی که بیسکویت داشتیم شیر نداشتیم و روزی که شیر داشتیم بیسکویت نداشتیم ...
خوب یادم هست یواشکی آب ریختم روی بیسکویت ها که با همان حس میلش کنم ...
اما مادر سر رسید و دعوا کرد که چرا خرابشان کرده ام ...
خوب یادم هست چقدر دلم می خواست ظرف هایمان مثل فیلم ها تلق تلق صدا بدهد الکی ...
اما ظرف های ما که چینی و ... نبود ...

اصلا چقدر خوب تر یادم هست که میز و صندلی را چقدر دوست داشتم ...
بعضی وقت ها از پشت شیشه ی رستوران داخلش را نگاه می کردم و غبطه می خوردم به حال بچه هایی که آن جا بودند و
در دلم می گفتم خوش به حالشان چقدر پول دارند ...
و روز هایی که احساس می کردم پدر گرفته است از او می خواستم که خودش مرا به مدرسه برساند با آن دوچرخه ی نازش ...
می خواستم نشانش دهم که من به او افتخار می کنم  حتی اگر پدر های دیگر ماشین داشته باشند و پدر من نه ...
چقدر کتاب دوست داشتم من یادش بخیر ...
شیرینی های خامه ای را هم همین طور ... اما حیف که فقط سالی یک بار آن هم نفری یک دانه پدر می خرید برای من و خواهرم ...
اصلا نمی چسبید ...

و از همه خوب تر یادم هست که پدرم همیشه می گفت در حق کارگر جماعت خیلی ظلم شده است ...
و من چقدر خوب برایم ملموس بود این موضوع ...

حتما دارید به این موضوع فکر می کنید که در کدام کوره دهاتی بزرگ شده ام من ...
نه زیاد فکر نکنید من در همین شهر مقدس قم بزرگ شده ام ...

این ها را فقط گفتم که قدر داشته هایمان را بدانیم و خدای ناکرده دچار بلای نا شکری نشویم ... همین ...
بچه های امروز را که می بینم ، دسترشی شان به آرزوهای دیروز من چقدر آسان است لذت می برم ...


مهم نوشت :
*** باور کنید قدرت خرید مردم پایین نیامده است ...
باور کنید ...
** راستی اصلا گور پدر تجمل گرایی و ...
* روز کارگر مبارک ...


نگاشته شده در یکشنبه 91/2/10ساعت 3:10 عصر به قلم طیبــــــه علـــــی حدیث عشق ( ) |

از دیشب تا صبح امروز ...
چندین و چند هزار فریاد را سر بریده و خنثی کرده ام ...
نه ... اشتباه نکنید ...
نه خسته ام ...
نه شاکی ...
شاکرم خدایا ...  شاکر ...
که مرا ... با دست و پای بسته رهایم کرده ای درست در مرکز یک میدان مغناطیسی ...
که اطرافش همه شمشیر های آخته است و ...
گوی های گداخته ...
مدام تلاش می کنم که از این وضعیت خارج شوم اما ...
هر دفعه زخمی جدیدتر ...
گاهی نادانسته ...
دچار خطایی می شوم که دوستش دارم ...
و گاهی دانسته  ...
خطایی که دوستش ندارم ...

و ... به اشتباه ...
عاشق می شوم ...
دل بسته و وابسته ...
از منیت در می آیم و می شوم ... او ...
و این بزرگ ترین خطای زندگی ام است ...
چرا که او هم ... حالا شده است من ...
با کوله باری از زخم ...

خدایا ...
از تو شاکرم که دوست داشتنی ترین و بهترین دلم را ...
آفریدی ...
اما ... از تو می خواهم ... که او را رهایش نکنی ...
خیر و خوبی و خوشی او می تواند مرهمی باشد ...
برای این جسم و روح و دل ناکام من ...


مهم نوشت:
هدیه ی آمدنت ... و ماندنت ...
باشد همین ...
نبودن من ...

 


نگاشته شده در یکشنبه 91/1/20ساعت 8:11 صبح به قلم طیبــــــه علـــــی حدیث عشق ( ) |

نمی دانم این روز که آغاز یک مسیر اشتباه را برایم یاد آوری می کند بر تو چگونه می گذرد ...
اما مبارکت باشد عزیزترینم ...
مرا ببخش ...


نگاشته شده در یکشنبه 91/1/20ساعت 12:47 صبح به قلم طیبــــــه علـــــی حدیث عشق ( ) |

از همان بدو ورود خوب حس می کنی غربت را ...
بوی مظلومیت نفست را بریده بریده می کند ...
زمین و هوا دست در دست هم داده اند که تو را خفه کنند انگار ...
راه گلویت تنگ تر به نظر می رسد ...
قلبت شروع می کند به تندتر تپیدن ...

سعی می کنی خودت را آرام تر کنی ...
دیگر برایت مهم نیست که شورطه ها نگذارند کتاب دستت باشد ...
دیگر برایت مهم نیست که نگذارند با دیگران صحبت کنی ...
دیگر برایت مهم نیست که با کینه نگاهت کنند ...
با مشت به سینه ات بکوبند ...
حتی این که مسجد فاطمه ی زهرا (س) را هم در محل مساجد سبعه از بین برده باشند
ظاهرا ... تاب می آوری ...
اینکه شورطه ها محرمند یا نامحرم هم دیگر آن قدر ها پر رنگ نمی نماید در ذهنت ...

اما ...
اما ...
اما ...
بخدا تاب آوردنی نیست ...
که راهت را طولانی تر کنی ...
حرم را دور بزنی ...
از «باب علی» وارد شوی ...
اما قسمت روضه راهت ندهند ...
چون ایرانی هستی ...
نه ... نه ... نه ...
چون ...
شیعه هستی ...

بمیرم برای غربت و مظلومیتت ... مادر ...
اما کاش پدر را تنها نگذاشته بودی ...


مهم نوشت :
زیاد دنبال کتاب دعا های کوچک و ... نگرد ...
دعاهای داخل گوشی ات را هم ...
آن جا ذکر دل و لبت ...
چیزی نخواهد بود جز ...
« خدا لعنتتان کند» ...
می دانید که ... آل سعود را می گویم ...

لینک این مطلب در جام نیوز :
http://jamnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=72166&Serv=37



نگاشته شده در جمعه 91/1/18ساعت 1:7 عصر به قلم طیبــــــه علـــــی حدیث عشق ( ) |

تمام خوبی ها را بگذار بماند برای او ... !

مگر نه این که می گویند زن و شوهر مکمل یک دیگرند ...؟!


نگاشته شده در سه شنبه 91/1/8ساعت 9:35 عصر به قلم طیبــــــه علـــــی حدیث عشق ( ) |

Design By : Pichak